تبليغاتX
تجسد آرزوهای جوانان سینه بر سنگ

تجسد آرزوهای جوانان سینه بر سنگ

من از این فاصله فاصله ها دلگیرم بی تو اینجا چه غزیبانه شبی می میرم

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهايست

ببين مرگ مرا در خويش که مرگ رهگذر تماشايست

مرا در اوج می خواهی

تماشا کن

آيا دروغين بودم از ديروز

پس مرا امروز حاشا کن

در اين دنيا که حتی ابر نمی گريد به حال من

همه از رهگذر گريزانند تو هم نيز بگذر از اين تنها

فقط اسمی به جا مانده

از آنچه بودم وهستم

دلم چون دفتری خالی ....

قلم خشکيده در دستم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:52  توسط علی  | 

باران

وقتی باران را تفسیر کردند

گفتم دست نگه دارید

که زیباترین مفهوم باران را

در شبنم گونه هایم یافته ام!

همه سکوت کردند!

گویی باور نداشتند

که من همسفر باران بوده ام

من نیز دیده ام را بهاری کردم

و به یاد زیباترین لحظات زندگی ام گریستم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:56  توسط علی  | 

می روی.
پرده ها را پس می زنم
پنجره را باز می کنم
موهايم را به دست باد می سپارم و
نفس می کشم
نفسی عميق.
رد پايت نرسيده به پيچ کوچه محو می شوي.
خورشيد تيره مي شود  
خيابان سردتر  می شود.
نفس می گيرد
بغضم اشك مي شود
و تا آمدن دوباره تو  
انتظار مي كشم
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 23:13  توسط علی  | 

فقط ساعت ها گاهی...

منتظر نیستم که چند خطی بنویسی دوست دارم
اما نمی خواهم
این قانون من است
قانون من که تو را دوست دارد اما نمی خواهد
برای همین اگر خبر بگیری خوب است
نگیری دلگیر نمی شوم.
اگر بنویسی عالی است
ننویسی بد نمی شود!
بیایی ببینمت حرف ندارد....
نیایی ببینمت می گذرد.....
بگویی،بنویسی،بخواهی،بپرسی،ببینی،
بمانی،بشنوی،
باشی همیشه باشی !
نزدیک باشی..
بزرگ باشی،رفیق باشی...
خوب می شود، بهشت می شود
نباشی اما!
نخواهی اما!
جهنم نمی شود.
فقط ساعت ها....
ساعت ها گاهی پدر آدم را در می آورند.
فقط ساعت ها گاهی بیچاره ات می کنند.
فقط ساعت ها گاهی ..

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:20  توسط علی  | 

مدتيست ديگر سراغ هيچ پنجره اي براي سرک کشيدن هاي گاه وبيگاه نميروم گويي ديگر منتظر هيچکس نيستم آري بايد باور کرد کسي هرگز نمي آيد و هميشه اين منم که مي پذيرم زندگي همانطوريست که مي بينم نه آنطور که مي خواهم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:35  توسط علی  | 

سالهاست

حالا سالهاست

که من هر شب

تمرین عشق می کنم

وتو هر صبح

مشقهایم را خط می زنی

بی تفاوت خط میزنی ومن

در حسرت تشویق های تو می مانم!!!

تورا

می گویم،تویی که نگارم بودی و

حالا...؟؟؟

همبستری داری که هر صبح با سلام و پرسش و خنده

می دهی اش قول روزهای خوش آینده...

برو ولی بدون رسمش نبود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 7:14  توسط علی  | 

آمد

آمد و آتش به جانم کرد و رفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد او دود شد و من شعله ای

در وجود خود نهانم کرد و رفت

آمدو رویی گشود و شد نهان

نام خود ورد زبانم کرد و رفت

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 20:27  توسط علی  | 

مست و مدهوش

       

          تو چنان مست و مدهوش کردی مرا

                  که برای بیدار ماندنم باید

                   قاتل لحظه ها باشم

                  غم همراه تو می آید

                  ای روشن تنهایی من

شعر :الهه افتخاری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:56  توسط علی  | 

گاهی نگاه گرمت را بر دل بی تابم حس میکنم. می فهم که از

جایی، گوشه ای، کناری، بالادستی، پشت ابری داری نگاهم

میکنی. خجالت میکشم. جای نگاه تو بر دلم میماند.

 گاهی نبین. گاهی نگاهم نکن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:34  توسط علی  | 

تنهایم

آن زمان که آمدی برایم بودنی داشتی

و نه حالا که رفته ای.........

آمدنت را باور نکردم که چه بی صدا آمدی......ورفتنت گوشم را کر کرده اما باز هم باور نمی کنم که رفته ای.....

اما....

غریبه ی کوچه های بی کسی ام!!

چه پاییز زیبایی بود آن زمان که سلامت را روی برگ زرد خشک شده ی درخت انتهای کوچه تنهایی ام نوشتی و گذاشتی روی تاقچه قلبم ....... با زرد شدن هر برگ درخت عشق ما سبز و سبز تر می شد....ترنم زیبای خش خش برگ های پاییزی تمام وجودمان را سرشار از بودن می کرد چگونه تو را از یاد ببرم وقتی هنوز در قلبم هستی،.درودیوار قلبم پر شده از قاب لبخند های عاشقانه ات....

تو رفته ای وآن کوچه را هم با خود برده ای اما من هنوز هم تنها هستم

هنوز هم تنهایم............

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:33  توسط علی  |